ای تف به من که از گاو و گوسفند و الاغ و گل و گیاه و جمادات و مزخرفات فیلم می سازم و شهامت نمی کنم به سمتت بیایم.
دو سال پیش دیدمت، آنوقت هم رمضان بود. دندانهایت ریخته، و مشاعرت مختل بود.
عکسهای جبهه ات را آوردی و چه با شور و شوق نشانم می دادی. مثلا آنجا که کنار خمپاره انداز ایستاده بودی.
و خمپاره برای من فقط یک کلمه است. چه می دانم جنگ چیست و روی مین و زیر خمپاره رفتن چه حسی دارد.
مثلا شاید در یک بعد از ظهر جمعه در اردیبهشت فلان سال عراقی های دوست و برادر یک موشک برایمان کادو فرستادند که در سردشت یا گیلانغرب فرود آمد، از قضا تو هم آنجا بودی. تو که تا پیش از جنگ فقط زیرکوچه را در رشت می شناختی و دورترین جایی که رفته بودی منجیل بود. اما موج انفجار که باد منجیل نیست که بیاید و برود.
حالا موجی هستی. همه چیز را آنگونه باخته ای که زنت آرزو می کند کاش شهید شده بودی. همه ی مدارک رزمندگیت در بمباران نابود شده و در اوراق و اداره ها تو را رزمنده نمی شناسند. همه جایت درد می کند. سیگار پشت سیگار می کشی و در قهوه خانه ای در شالکوه، برای مشتریانی چای می ریزی که دهانشان بوی عرق سگی می دهد. و در شبهای تار محله ی باقرآباد، در خانه ی کلنگی اجاره ای غبارگرفته منتظر می مانی که زنت از کارخانه بیاید. هر چند که بیش از آن شاید منتظر مرگ باشی.
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1